از همان روز ازل آب گذشت از سر من
چه غم ار باد برد خرمن خاکستر من
من به این خواستن و باختنم ساخته ام
بیخودی پا مکش ای حوصله از باور من
اولین بارِ دلم نیست که افتاده به خاک
شرمسار است زمین از دل خاکی تر من
گر خوشیهای مرا دوست به بیداد گرفت
بعد از این دربدری دلخوشی دیگر من
گله ای نیست اگر عاقبتم مرگ شود؛
آخرین سهم من و خاطر غم پرور من
هرگز از خیره سری دست نخواهم برداشت!
مشو بی فایده، ای عشق ملامتگر من.
از فرهاد عزیز
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر